خرید بک لینک
یانور در آن گلوله ی آتش گرفته ای که "دل" است و باد می بردش سو به سو چه می بینی...؟ وقتی از پشت تریبونی که بغض هایم را خوردم و حرف هایم را زدم پایین آمدم، گوشه ای از سالن در آغوشم گریست. یاد آن شب ها افتادم که خودش هنوز در بحران بودم اما می آمد سراغم را می گرفت که درس هارا می خوانم؟ استاد ها چگونه اند؟ بعد تهدیدم می کرد که وای به حالت اگر طلا نگیری... تو قرار است به جای هر دویمان طلا بگیری و... اما امروز گوشه ی آن سالن، که خلاصه ی لحظات سالهای دبیرستان ماست، احساس کردم که کاملا رها شد... مدام در چشم هایم نگاه می کرد و اشک از بین دو پلکش فرو می چکید. من هم می گریستم و در میان اشک لبخند می زدم و تمام چیزهایی که با آن همه سختی ازشان دل بریده بودم پیش نگاهم غوطه می خورد. مثل سکانس های درهم و برهم یک فیلم دستکاری شده..

برچسب: نویسنده: فاطمه افشاری تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 6:55

بسم الله النور


نمی دانم مهمانِ نمک گیرِ جان است، یا آن میزبانی ست که حربه ها به کار می گیرد تا تو را مقیم کوی خود کند.

نمی دانم صید نایاب گریز پاست که باید جهان را بخاطرش بپیمایی، یا صیادی ست که وجود گریزان تو را به کرشمه ای به دام می اندازد.

نمی دانم تو در بحرش غرقه ای، یا او در تو حل شده، با روح و جسمت یکی می گردد.

نمی دانم اوست که تو را به شکل خود در می آورد یا تو آن را با "تیشه خیال" برای خود می تراشی.


عشق را می گویم. آنچه درباره اش هیچ نمی دانم...

برچسب: نویسنده: فاطمه افشاری تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 6:55

هوالرحیم ایستگاه متروی شهید قدوسی شلوغ است. روی صندلی های زرد جای نشستن نیست. خیلی دلم می خواهد بنشینم. زانوهایم سست و لرزان شده. قلبم می تپد. احساس سرما و ضعف می کنم. آنقدر بغض هایم را جمع کرده ام که خودم دارم فرو می ریزم. طول می کشد تا قطار شهری از راه برسد. لرزش و صدایش را که از دور حس می کنم، باز هم آن تصور در ذهنم جان می گیرد. تصوری که می تواند مرا از پا در آورد اما همچنان- فقط به عنوان یک تصور- چون گردابی به درون خود می کشد. فکرِ امکان خودکشی انسانی در مترو. حماقتی که در آن، انبوه زجرهای فزون از ظرفیت نهفته است. شاید پوچی است... شاید ناامیدی... در این بین تا به خودم می آیم، ذهن خطرناکم همه چیز را مجسم کرده. از خط های زرد عبور کرده و خودش را در آن گودی، در مسیر قطار قرار داده. چراغ هایش را از دور می بیند. سرعتش را و زمان رسیدنش را برآورد می کند. زمین به شدت می لرزد. صدای اصطکاک ریل ها از میان جیغ و فریاد مردم و صدای سوت قطار در گوشش می پیچد. در لحظات آخر دچار تردید و تشویش خرد کننده ای می شود. ای کاش پیش از برخورد سکته کند و این درد را متحمل نشود. دیر است.. درد در اقصا و ادنای و

برچسب: نویسنده: فاطمه افشاری تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 6:55

یا مالک القلوب چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر بیکلام1 متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">

برچسب: نویسنده: فاطمه افشاری تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 6:55

صفحه بندی